پابه پای ثانیه ها، به تو می اندیشم؛ به تو که تقویم ها، آمدنت را به انتظار نشسته اند و عقربه ها، جمعه های ساکت متروک را به امید آمدنت طی میکنند.
به تو می اندیشم، ای کسی که نمازت را فرادا میخوانی!
به تو می اندیشم، ای «امام جمعه جهان».
آیا این همه انتظار برای آمدنت کافی نیست؟
تمام دستها هم برای شمردن این روزها خاکستری کم است.
من اما به دستهای سبز تو ایمان دارم و میدانم که روزی، تمام قفل ها شکسته میشود و همه گره ها باز.
میدانم که دیگر ندبه، صبحهای جمعه ندبه نمیکند. میدانم که روزی از راه میرسی و زمین، جان تازهای میگیرد.
من هر روز، صدای زمزمه باد را میشنوم که میگوید: «ألیس الصبح بقریب».
نظرات شما عزیزان: